|
هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی دلم از این زمانه سیر می شود گاهــی عقــــاب تیــز پــر دشتـــهای استغنــا اسیـر پنجــــه تقـــدیر می شــودگاهی گاهی صدای زمزمه عاشقـــانه آزادی فغان و نالهء شب گیر می شود گـاهی نگـــاه مردم بیگـــانه در دل غربــــت به چشم خسته من تیــر می شود گاهی مبر ز موی سپـیدم گمان به عمر دراز جوان ز حادثه ای پیر می شود گـاهی بگو گر به جـــایی نمی رســـد فـــریاد کلام حــق دم شمشیر می شود گـــاهی بگـــیر دست مرا آشنـــای درد بگــــیر مگو چنین و چنان ، دیر می شود گاهی به سوی خودمرا میکشد چه خون وچه خاک محبت است که زنجیر می شود گاهی و اما ... قصه ی دخترک قصه ما عاقبتش اینه که اسمش در ناکجای تاریخ گم میشه بی خیال اسم منم مثل یکی از همونایی که هیچ وقت به آرزوش نرسید دفن شد دیگه وبلاگ نمی نویسم چون باید یه قفل گنده به قلبم بزنم تا دیگه احساسی بهش وارد نشه و وقتی هم احساسی وارد نشه شعر و کلمات عاشقانه براش خنده دار میشه بای برای همیشه ...
هر روز در صدای قصه گوی پیر ، قصه دخترکی را میشنوم که نگاهش در آینه شکست دخترکی که روزی نگاهی را به زندگی اش سنجاق زدند و گفتند : اعتماد کن ... اعتماد کرد و سوخت و خاکستر شد و از او چیزی جز یک جسم شکسته در غم باقی نماند . دخترکی که چیزی از این دنیا نمی خواست جز یک سبد نگاه پاک که بشود بدرقه گریه های شبانه اش ، که بشود مرهم تازیانه ای که روزگار بر یکر او زده بود اما او که نمی دانست نباید نور چشمهایش را به کسی وام دهد . عشق او مرد در کوچه ی مه گرفته دروغ و خیانت و اکنون تمام زندگی اش خلاصه شده در یک جمله اعتماد یعنی مرگ... و تلخ تر از آن اینکه نام او هم روزی در ناکجای تاریخ گم می شود.
روی هرچی دس گذاشتم یکی زود تر اونو برد روی سرنوشتم انگار مهر این حادثه خورد همیشه بهم میگفتن تو دوباره دیر رسیدی دوباره شکست و تاخیر با یه دنیا ناامیدی
با دیدگان فرو بسته لب بر جام زندگی نهاده ایم و اشک سوزان بر کناره ی زرین آن فرو میریزیم ، اما... روزی میرسد که دست مرگ نقاب از دیدگان ما برمیدارد و هر آنچه را در زندگی مورد علاقه ی ما بود از ما میگیرد . فقط آن وقت می فهمیم که جام زندگی از اول خالی بوده و ما از روز نخست از این جام جز باده خیال ننوشیده ایم...
باغ تخیل! پر بارترین درخت باغ تخیلم در انزوی آرزوهای پوسیده ناباورانه خشکید! من محو می شدم در تکاپوی ناگزیر ثانیه ها تنها ... بی خورشید ! در فضای بی تپش دلسپردگی صدای شکستن غرورمان بی هیاهو پیچید ! گیاه بی ثمر تمنا هایم در حال و هوای طوفانی لحظه ها بی ریشه رویید ! وبا کوله باری از تشویش و واهمه به سوی مرز های انتظار شدم تبعید !!!!!
سياهي و مخملي شب را تنها مي توان از پنجره ي کوچکي که رو به آسمان باز است در چهارشنبه شب درون کلاسي که مي توان خدا را نزديکتر حس کرد ، ديد . سياهي وصف ناپذيري که چشم هر انساني را براي لحظاتي به ديدن وادار ميکند . سياهي که نمي توان هنگام نگاه کردن به آن به چيزي غير از چگونه وصف کردن آن بيانديشيم . اينجا خدا نزديک تر است ... .
به انتظارت خواهم ماند تا ابد براي هميشه زيرا: مي دانم که به سوي من باز خواهي گشت. پس باهمه ي توانم تلخياي انتظار را تحمل خواهم کرد به انتظارت خواهم ماند زيرا قلب من با هرتپش خودآهنگ خاطرات گذشته را مي نوازد. قلبي که در آن خاطره ها وخوشي ها تا ابد مدفون است حتي اگر بدانم جسمم به سوي من باز نخواهد گشت باز هم به انتظار مي نشينم شايد روزي صداي پايي را بشنوم که از آن تو باشد.
من پذیرفتم شکست خویش را پند های عقل دور اندیش را من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید فراموشش کنم در فراموشی هم آغوشش کنم... چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقتو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوزم دوسش داری ... چقد سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده... چقد سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی به جز سلام نتونی بگی... چقد سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری... چقد سخته گل آرزو هاتو توی باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک... سلام دوستای خوبم دلیل یه غیبت نه چندان طولانی : دنیای خوشی های من به سر رسیده ؛ خنده هام جاشونو به گریه دادن پرواز کردنام جاشونو به بغض دادن ؛ شب دیگه برام حکم عشق بازی رو نداره شب برام شده یه دنیا ی سرد و پر از تاریکی و پر از انتظار صبح شدن ، تفریحام جاشونو به کز کردن توی یه چاردیواری که جدا ار بقیه ی خونه است و هق هق زدن با صدای بلند طوری که هیچ کس صدا مو نمیشنوه ، داده ؛ خوشی هام عمرشون تموم شده .. ومن ... از تو ملتمس یه عالمه دعا هستم !! فقط ازتون تمنای دعا دارم همین ...
هي فلاني... دلم یه بارون اینطوری میخواد... خنده هاي تو ... اين چنين روبروي من نشسته اي سرد و بي صدا خسته اي دوباره اخم كرده اي مثل بچه ها از نگاه اخم تو غصه هاي من بزرگ مي شوند بره هاي شادماني ام طعمه هاي گرگ مي شوند اين چنين مثل شب نباش ...!!! مثل شب كه با تمام قدرتش اخم مي كند خنده كن ، روز شو ، طلوع كن !!! خنده هاي تازه را مثل قبل ها شروع كن خنده هاي تو قايق غم مرا غرق مي كند خنده كن كه خنده هاي تو با تمام خنده ها فرق مي كند...
شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم خداحافظ و این یعنی در اندوه تو میمیرم در این تنهایی مطلق که میبندد به زنجیرم و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد و برف ناامیدی بر سرم یکریز می بارد چگونه بگذرم از عشق و از دلبستگی هایم ؟ چگونه میروی با اینکه میدانی چه تنهایم ؟ خداحافظ تو ای همپای شب های غزل خوانی خداحافظ به پایان آمد این دیدار پنهانی خداحافظ بدون تو گمان کردی که می مانم خداحافظ بدونه من یقین دارم که می مانی !!!!
تو خواهی رفت تو روزی شهر مارا ترک خواهی کرد و خواهی برد با خود آرزو هایم را امیدم را شب رویایی و روز سپیدم را تو خواهی رفت ومن برجای خواهم ماند با دنیایی از حسرت ،دلی غمگین نگاهی منتظر با تصویرایام خوش وشیرین وتو خواهی رفت با چشمان زیبایت چهره معصوم با آن گامهای تند و خوش آهنگ واز آن پس آسمان من دگر آبی نخواهد بود. سلام دوستای نازنینم لینک زیر مال عشقم امیده . شعر بالا هم مال اونه دوست داشتید بهش سر بزنید فعلا بابای
دنگ ... دنگ ... ، دنگ... ساعت گيج زمان در شب عمر مي زند پي در پي زنگ . زهر اين فكر كه اين دم گذر است مي شود نقش به ديوار رگ هستي من . لحظه ام پر شده از لذت يا به زنگار غمي آلوده است ليك چون بايد اين دم گذرد پس اگر مي گريم گريه ام بي ثمر است . و اگر مي خندم خنده ام بيهوده است. دنگ ... ، دنگ ... لحظه ها مي گذرد . آنچه بگذشت نمي آيد باز قصه اي هست كه هرگز ديگر نتواند شد آغاز . مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ بر لب سرد زمان ماسيده است تند بر ميخيزم تا به ديوار همين لحظه كه رنگ لذت دارد آويزم . آنچه ميماند از اين جهد به جاي : خنده ي لحظه ي پنهان شده از چشمانم . و آنچه از پيكر او مي ماند : نقش انگشتانم. دنگ ... فرصتي از كف رفت . قصه اي گشت تمام . لحظه بايد پي لحظه گذرد تا كه جان گيرد در فكر دوام ، اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر ، وا رهايند از انديشه من رشته ي حال وز رهي دور و دراز داده پيوندم با فكر زوال . پرده اي مي گذرد ، پرده اي مي آيد : ميرود نقش پي نقش دگر ، رنگ مي لغزد بر رنگ. سات گيج زمان در شب عمر مي زند پي در پي زنگ : دنگ ... ، دنگ ... ، دنگ ...
زندگي جزر و مد داره دنيامون يه عالمه آدم خوب و بد داره ماه من غصه نخور همه كه دشمن نميشن همه كه پر ترك مثل تو و من نمي شن ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه خيلي كم پيدا ميشه كسي رو حرفش بمونه ماه من غصه نخور گريه پناه آدماست تر و تازه موندن گل مال اشك شبنماست ماه من غصه نخور زندگي بي غم نمي شه اوني كه غصه نداشته باشه آدم نمي شه ماه من غصه نخور خيليها تنهان مثل تو خيلي ها با زخماي زندگي آشنان مثل تو ماه من غصه نخور زندگی خوب داره و زشت خدارو چی دیدی شاید فردامون باشه بهشت ماه من غصه نخور دنیا رو بسپار به خدا هر دومون دعا کنیم توهم جدا منم جدا
|
About![]()
من سوميتا
Home
| ||||||